الهی بمیرم!! چه قدر خاک گرفته این جا. این یه مدت جداً درب و داغون بودم. هم جسمی هم روحی. یه مدت گرفتار یکی از این حملههای وحشتناک افسردگی بودم. خوابم به طرز فجیعی زیاد شده بود و عملاً هیچ کار مفیدی انجام نمیدادم. وقت میکشتم و از کسالت داشتم خفه میشدم. بعضی وقتا از زور تشنگی در حد خفه شدن بودم ولی حال بلند شدن و آب خوردن نداشتم. دیگه غذا خوردن که جای خود دارد. بعدش هم یه سرمای وحشتناک خوردم و یه هفته واقعاً بستری شدم. هنوز هم سینوسهام پر عفونته. گلودردم خوب نشده و کم و بیش سردرد و سرگیجه دارم. ولی جدی دیگه از خوابیدن حالم به هم میخوره. یه عالمه کار دارم و کلی از زندگیام عقب افتادم. با این حال نذارم هم خیلی نمیتونم خرکاری کنم و این اذیتم میکنه. همیشه بعد یه حملهی خفن افسردگی یه مدت بیشتر کار میکنم و فکر جبران کردن هم بهم انرژی میده هم آرامش ولی الان واقعاً جسمم نمیکشه. نمیدونم چرا خوب نمیشم. یه هفته است که دارم آنتیبیوتیک میخورم و وضعم خیلی بهتر نشده. حس میکنم این عفونت دیگه مزمن شده و حالا حالاها خوب بشو نیست. حس دوباره دکتر رفتن هم ندارم.
فردا قراره برم اسکی با این حالم. جداً خندهداره. از خونهنشین شدن خسته شدهام و فکر نمیکنم کمک چندانی هم بکنه. اگه قرار بود خوب بشم باید تو این یه هفته میشدم.
باید یه سروسامون اساسی به زندگیام بدم. حس میکنم همهی ذهنم کپک زده. باید یه بشور بساب اساسی راه بندازم. حالم داره از خودم به هم میخوره بس که هیچ کاری نمیکنم. من فعلا برم به خونه تکونیام برسم. نتایجشو براتون مینویسم.
بالاخره این سمینار لعنتی تموم شد. دیگه رسماً داشت رو اعصابم پشتک میزد. جلسهی دفاع اصلاً جالب نبود. اینقدر گیرهای مسخره دادن که کفرمو درآوردن. یکی از اساتید برگشت گفت چرا عنوان سمینارتو گذاشتی روشهای .... باید میذاشتی راهها. راهها درسته. نمیدونم اینو دیگه از کجاش درآورد. موضوع وحشتناک این بود که اساتید محترم راجع به موضوعی که من دربارهاش سمینار دادم هیچ اطلاعی نداشتن و فقط به زوایا گیر دادن. دریغ از یه سوال علمی.
سعی میکنم راجع بهش فکر نکنم. راجع به همه زحمتی که کشیدم و برخورد اعصاب خورد کنشون. بیسوادا. فقط نگران نمرهامم. اوضاع تحصیلیام خیلی بیریخته.
یه کم راجع به مهاجرت search کردم. ولی خیلی اطلاعات مفیدی به دست نیاوردم. برام همه کشورا علیالسویهان. فقط باید هر چه سریعتر تکلیفم رو با امتحان TOEFEI یا IETIS روشن کنم. بقیهاش مهم نیست. هر کشوری که بهم پذیرش بده میرم.
پای کامپیوتر بودم و غرق خوندن. توی عالم خودم بودم که تلفن زنگ زد. گفتم حتماً باباست. ولی ما که شام خوردیم، اونا هم که الان حتماً خوابن، قضیه چیه؟ نکنه مامان حالش بدتر شده؟
کد کرج بود. تلفنو برداشتم و گفتم: بله؟ یه آقایی پشت خط بود. گفت:
- خانم از شرکت آب و فاضلاب زنگ میزنم. میخواستم ببینم آبتون میاد؟
مثل گیج منگولها گفتم: بله؟ داشتم چیزی رو که شنیده بودم تو ذهنم حلاجی میکردم. دفعه دوم که جملهاش رو تکرار کرد دلم میخواست پیشم بود تا تلفنو بکوبم تو سرش. باورم نمیشه. یارو از کرج زنگ زده که اینو به من بگه؟ یعنی بعد این همه سایتهای دوستیابی و چت و کوفت و زهرمار اینا هنوز مزاحم تلفنی یه خونه میشن و از گفتن حرفهای رکیک لذت میبرن؟
ما کجای کاریم؟
ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت کی با ما راه میایی جون مادرت
نامجو را دوست دارم، هرچند خیلیها معتقدند که آواز او چیزی جز عربدهکشی نیست. صدایش دوستداشتنی است و کارهایش با سواد کم موسیقی من بینقص. فریاد که میزند انگار صدایی از وجود من غلیان میکند و خودش را به در و دیوار میکوبد. حضور او در این کویر موسیقی ایران و بین این همه نخوت موسیقیدانان که از نوک دماغشان آن طرفتر را نمیبینند، جداً مایهی دلخوشی است.
این احساسات فروخورده، این همه نفرت که ملغمهای به نام ایران اسلامی در وجود کسی مثل من انبار کرده، فقط با صدای نامجو کمی تسکین مییابد. شجریان با آن موسیقی کلاسه شده و تمیز و با صحبت یار و نگار وشراب، در این آشفته بازار راهی ندارد. او را خیلی بیشتر از نامجو دوست دارم. میترسم کت شلوار تمیز استاد با قدم گذاشتن در این بیغوله خاکی شود.
پینوشت: هر وقت نامجو گوش میدهم یاد حرف آن دوست میافتم که توی پارک دانشجو بعد از شنیدن صدای سهتار نامجو و آوازهایش گفت: این یارو چرا اینقدر جیغ میزنه. انگار چیزهاشو میکشن. یادش بهخیر. دلم برای آن دوست و برای آن روزها تنگ شده.
پینوشت2: به نظر شما قیافه نامجو شبیه فرهاد آییش تو فیلم مکس نیست؟ به جان خودم مو نمیزنه. یه ذره دقت کنین.
- وای چه خوشگله این. از کجا آوردیش؟
- مال یه دوسته. رفته مسافرت. قراره یکی دو روز مهمون ما باشه تا صاحبش بیاد دنبالش.
- چهقدر نازه. اسمش چیه؟
- دو تا اسم داره. یکی اسم شناسنامهای، یکی هم اسم عادیش.
با تعجب نگاهش میکنم. دستم همچنان روی پشت گربهی ملوس حرکت میکنه و منتظرم این دو تا اسم رو بشنوم و تو دلم میگم اینم از اون حرفاست. دو تا اسم برای یه گربه.
- اسم اصلیاش عسله.
- وای جدی هم که عسله. چشماشو ببین. اوخی چه دماغ کوچولوی نازی داره.
حالا دیگه عسل خانم داره رسماٌ پشت دستم رو لیس میزنه. هم چندشم میشه و هم خندهام میگیره. نمیشه بهش نه گفت.
- خب اون یکی اسمش چیه؟
- حدس بزن. یه اسم مذهبیه.
- یه اسم مذهبی؟
پوزخندی میزنه و انگار با یه نگاه همهی تنفرش رو از دین مبین میریزه بیرون و میگه:
- کوثر. اسم شناسنامهاش کوثره و میزنه زیر خنده.
سعی میکنم با خندهاش همراهی کنم ولی سختمه. نمیتونم بخندم. همون لحظه به این فکر میافتم که اگه دوستش اسم گربهاش رو مثلاً مسیح یا زرتشت گذاشته بود، باز همینطور با لذت میخندید؟ مسلماً نه. همیشه به عقاید دیگران احترام گذاشته و خوب میتونم علت نفرتش رو از این تفکرات مذهبی درک کنم. نفرتی که با خندیدن به اسم یه گربه بروز می کنه. بهش حق میدم هرچند هنوز هم نمیتونم بخندم. شاید هیچ وقت نتونم.
گور به گور فاکنر رو خوندم. کتاب فوق العاده ای بود. شیوه روایت داستان حرف نداشت. تک تک شخصیت های داستان اجزای مختلف اون رو روایت می کنن و گاهی یه صحنه از زبون دو نفر بیان می شه و این جوری بیش تر می شه کنه ماجرا رو فهمید. فضا و مکان و شخصیت ها عالی در اومده بودن. غیر از این که همه شخصیت ها یه کم غیرعادی بودن و به قول دوستی همه اشون چت می زدن. چیزی که همه جای کتاب اذیتم می کرد جمله های ثقیل بعضی شخصیت ها بود. داستان توی روستا اتفاق می افته و قاعدتا طرز حرف زدن و حتی فکر کردن باید توی اون فضا باشه. ولی شخصیت های داستان فاکنر اصلا آدم های ساده ای نیستن. بعضی وقتا آدم حس می کنه با یه روشنفکر تمام عیار طرفه نه یه آدم روستایی. زبان شخصیت ها گاهی زیادی فیلسوف مآبانه می شد. این حتی در مورد پسربچه توی داستان هم صدق می کنه. بعضی جاها آدم اصلا یادش می ره که داره حرفای یه بچه رو می خونه. از بعضی حرفاش هم اصلا سر درنیاوردم . مثلاً این قسمت:
هوا تاریکه. صدای چوب رو می شنوم, سکوت رو: من می شناسمشون. ولی هیچ صدای زندهای نیست، صدای او هم نمیآد. انگار تاریکی تمامش رو از بین برده، تبدیلش کرده به یک مشت اجزای ناجور ـصدای نفس، صدای پا، بوی گوشت خنک و موی آمونیاکآلود؛ توهمی از کل هماهنگ یک پوست ابلق و استخوان های محکم که توش، جدا و مخفی و آشنا، یک هستی غیر از هستی من هست. میبینمش که داره محو میشه ـپاهاش، چشمش که میچرخه، لکههای پررنگ پوستش که مثل شعله سرد میمونه- تو تاریکی داره حل و محو میشه؛ همهش یکیه، ولی نه اینه نه اون؛ هم اینه هم اون، ولی هیچکدوم نیست. میبینم که قوهی شنواییام به طرف او میرود، او را لمس می کند. شکل سختش را تشخیص میدهد- پشت پا، کفل، شانه، سر؛ بو و صدا. من نمیترسم.
(پختهاند و خوردهاند. پختهاند و خوردهاند.)
آدم میتونه راحت حسش کنه و این طرز حرف زدن شخصیتهاست که فضا رو اینقدر قشنگ میسازه ولی همه جای داستان حس میکردم زبان این افراد متعلق به خودشون نیست. زبان نویسنده و کلمات اونه که تو دهنشون گذاشته شده. هر چند خیلی قشنگه.
کتابی که من خوندم به ترجمه نجف دریابندری و مال نشر چشمه است. ترجمههای نجف همه فوقالعاده است. توی این کار هم هیچ ایرادی نداشت. یه زبان فارسی تمیز. جوری که آدم لذت میبره از خوندن.
کمکم دارم به گریه کردن معتاد میشم. گریه و موسیقی یه حس لذت و فراموشی قشنگی بهم میده. تمرکز کتاب خوندن ندارم و نوشتن فقط قوای منطقیام رو آروم میکنه و هیچ دخلی به دلم نداره. یه حس گذراست. قبول دارم. نه احساس شکست میکنم نه سرخوردگی و واپس زده شدن. فقط دلم گرفته. این دلتنگی خیلی وقته با منه. ربطی به بودن یا نبودن تو نداره. مربوط به همون تیکهی خالی میشه که نه تو، نه خودم و نه هیچ کس دیگه هنوز نتونسته پرش کنه. فقط یه کم زنگار روش گرفته شده. یه کوچولو دردم اومده.
این حس گریه مثل لذت جنسی میمونه. وقتی بدنت آماده شده و داری لذت میبری و هر لحظه فکر میکنی الانه که ارگاسم بشی ولی نمیشی. لذت میبری ولی راضی نمیشی و وقتی زیادی کش پیدا کرد خستهات میکنه. بیخیالش میشی هرچند با همهی وجود میخوای که تمام و کمال تخلیه بشی.
همین که یه کم آروم بشم برام بسه. فعلا به ارگاسم فکر نمیکنم. اصلا سعی میکنم به هیچی فکر نکنم؛ هرچند ذهنم مرتب فعاله. فکر کردن برام شده مثل نفس کشیدن. یه عمل خودکار دائم. ربطی به من نداره. ولش کن. اونم خسته میشه.
هی! چرا من حس می کنم آفتاب پاییز اینقدر تنده؟ چرا آفتاب تابستون به این تندی نبود؟ نمیشه وقتی کنار پنچره نشستهام پرده رو کنار بزنم. آفتاب میتابه تو صفحه مانیتور و کورم میکنه. ولی دلم میخواد هر لحظه رنگ نارنجی خرمالوها رو ببینم و رنگ سبز برگهاشون رو که میدونم چند روز دیگه زرد و نارنجی میشه و بعد از اون همهی درختا کشف حجاب میکنن. از منظرهی درختای بیبرگ میترسم. از شاخههای کج و لختشون. انگار یه هیکل جزامی جلوم لخت شده و میخواد به زور بغلم کنه. میدونم بین من و این رنگهای قهوهای کج و کوله حداقل به اندازهی شیشه پنجره فاصله است ولی ازشون میترسم. توی زمستون حتی از اون درخت کاج بلند هم که سبز سبز میمونه میترسم. ولی هنوز تا زمستون حداقل دو ماه دیگه فاصله است. شاید زمستون امسال هم مثل پاییزش قشنگ باشه. شاید تا اون موقع بتونم این همه حس فروخورده رو التیام بدم و به خودم بقبولونم که زمستون هم قشنگه.
راستی هنوز پنج ماه تا آخر سال فاصله است. تا ماه اسفند. ماه نوروز من. دوستداشتنیترین لحظات سال و حس قشنگ نو شدن. هنوز پنج ماه دیگه. من چرا حس میکنم سال تموم شده؟ از الان منتظر سال هشتاد و هفتم. منتظر لحظهی سال تحویل. چی میشد همهی سالها فقط دو ماه داشت؟ اسفند و فروردین.
میدونی حساب روز و ماه و سال از دستم در رفته. توی ذهن به هم ریخته من روزهای گرم تابستون و شبای پر سوز زمستون کنار هم میخوابن و وحشیانه عشقبازی میکنن. همهاش فکر میکنم الان شهریوره و باید کتابهامو برای مدرسه جلد کنم. بعد یه دفعه حس میکنم خرداده و دارم امتحان می دم.
این روزا دلم برای همه چی تنگ میشه حتی برای همهی حسهایی که توی تکتک لحظات سال داشتم و هر سال تکرار میشد، اما هیچ وقت تکراری نمیشد. دلم برای احساس لذت ناب تنگ شده. مسخ شدهام. تو که بهتر میدونی. خیلی وقته از هیچی لذت نمیبرم. خیلی وقته که دارم لذتهامو فقط تو خاطراتم مرور میکنم.
دلم دوچرخهی قرمز بچهگیهامونو میخواد و اون پشتبوم کوچیک رو. هنوز هم نمیفهمم چهطور تو اون یه ذره جا دوچرخهسواری میکردم. دور میزدم و دور میزدم. ساعتها روی دوچرخه. توی آفتاب ظهر یا خنکای عصر و سرم گیج نمیرفت. هیچ وقت خسته نمیشدم.
اما الان به اندازهی همهی زندگیام خستهام. حتی اگه از صبح هیچ کاری نکرده باشم. حتی اگه بعد از خوابیدن دو ساعت رقصیده باشم که روحیهام بهتر بشه.
میدونم یه چیزی تو وجود من گندیده. یه تیکه از مغزم. پیداش کردم. دیروز که اون طرفا بودم. هنوز نمیدونم تو کدوم لحظهی زندگی جا موندهام و این عفونت کجا وارد شد. شاید هم مثل سینوسامه. کمکم، کمکم. شاید این هم فقط اول یه سرماخوردگی ساده بود.
مهم اینه که من پیداش کردهام و میخوام که خوب بشم. از این حال نزارم خسته شدهام. میدونم باید صبر کرد. الان به اندازهی همهی زندگیام صبورم.
به سرم زده بود لینک اینجا رو بذارم توی وبلاگ قبلی. حداقل میتونم خوانندههای قبلیام رو داشته باشم. ولی باز همهی اون محدودیتها تکرار میشه. بهتره صبر کنم. بلاخره اینجا هم خوانندههای خودش رو پیدا میکنه و من هم دوستای خودم رو. فقط اگه تا اون موقع تو این کویر از گرما خفه نشده باشم.
بیربط: یه ضد حال اساسی خوردم امروز. بعد چند ماه زنگ زدم به یکی از دوستام که راجع به مطالب ارائهی سمینارم و ترتیبشون حرف بزنم. گفت یه مقالهی صد و پنجاه صفحهای از این موضوع داره که همهی کارهایی که تا الان کرده رو جمع کرده و مرتب آورده. مقاله مال sciencedirect هست. یعنی همهی این کارهایی که چند ماهه خودم رو کشتهام و این همه هم روش حرص خوردهام با یه هفته انجام میشد. فکر همهی کارهایی رو میکنم که به جای مقاله خوندن میشد انجام داد. شما جای من بودید تا کجاتون میسوخت؟