یه کم شوکه شدم این دو تا کامنت رو دیدم. از سر بیحوصلگی وبلاگ رو باز کردم. راستش حس میکردم وبلاگ بدون خواننده مثل یه مزرعه تو کویره که هر چهقدر هم سبزه باشه باز حس خالی بودن آدم رو تغییر نمیده. آدم تو وبلاگستان که میاد دوست داره هر از گاهی پنجرهی اتاقش رو باز کنه و دو نفر آدم ببینه.
به سرم زده بود لینک اینجا رو بذارم توی وبلاگ قبلی. حداقل میتونم خوانندههای قبلیام رو داشته باشم. ولی باز همهی اون محدودیتها تکرار میشه. بهتره صبر کنم. بلاخره اینجا هم خوانندههای خودش رو پیدا میکنه و من هم دوستای خودم رو. فقط اگه تا اون موقع تو این کویر از گرما خفه نشده باشم.
بیربط: یه ضد حال اساسی خوردم امروز. بعد چند ماه زنگ زدم به یکی از دوستام که راجع به مطالب ارائهی سمینارم و ترتیبشون حرف بزنم. گفت یه مقالهی صد و پنجاه صفحهای از این موضوع داره که همهی کارهایی که تا الان کرده رو جمع کرده و مرتب آورده. مقاله مال sciencedirect هست. یعنی همهی این کارهایی که چند ماهه خودم رو کشتهام و این همه هم روش حرص خوردهام با یه هفته انجام میشد. فکر همهی کارهایی رو میکنم که به جای مقاله خوندن میشد انجام داد. شما جای من بودید تا کجاتون میسوخت؟
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط تارا
|
بالاخره این ذهن مبارک من رضایت داد که دست از کل کل برداره و سعی کنه همه چی رو همون طور که هست ببینه. دچار چنان گه گیجه ای شده بودم که هر چی می گشتم هیچ راه فراری پیدا نمی کردم. آجر به این نتیجه رسیدم که بی خیال همه چی شم. پدر خودم رو درآوردم بس که این مدت درگیری ذهنی داشتم. دچار یه منفی گرایی عجیب غریب شده بودم. یه حس تا به تا نسبت به همه چی. بعد از همه ی کل کل های روانی و دنبال کردن ردپای خاطراتم توی ذهن و توی نوشته ها به این نتیجه رسیدم که مشکل فقط اینه که زیادی دارم سخت می گیرم. که ایده آل گرام و این ایده آل گرایی اون قدر تحت تأثیرم قرار داده که از زندگی عادی هم جا می مونم. فعلا تا این جناب سگ سیاه تشریف نیاوردن یه مدت وقت دارم که یه خاکی تو سر این سمینار بدبخت بریزم که مدت هاست گوشه اتاق خاک می خوره. تا خفه نشده یه تکونی بهش بدم تا حمله بعدی.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط تارا
|
من بیشتر از دو ساله که وبلاگ مینویسم. و از چهار پنج سال پیش هم خوندن نوشتههای وبلاگی رو شروع کردم. از همون اول خوندن خاطرههای دیگران توی وب برام جذابیت داشت. بیشتر هم نوشتههایی که باهاشون احساس نزدیکی میکردم. کمکم حضور خبرنگارها، فعالای حقوق زنان، نویسندهها و بقیه قشرهایی که به صورت موضوعی وبلاگ مینوشتن، فضای وبلاگستان رو برای من تبدیل به یه جو خاکستری کرد. یه جایی که الان که تقریبا به همون گندی ممکلتیه که داریم توش زندگی میکنیم. اون لحن و فضای صمیمانه تو خیلی از وبلاگها نیست. دیگه اصلا خیلی وقتا خاطره نویسی مطرح نیست. وبلاگ تبدیل شده به فضایی که باید جای خالی ادبیات و رسانههای آزاد رو توی ایران پر کنه. خب طبیعی هم هست. توی این خرابآباد چی سر جای خودشه که آدم انتظار داشته باشه وبلاگ باشه.
توی وبلاگ قبلی هویتم فقط برای دوستای وبلاگیم مشخص بود. ولی تبدیل شدن این دوستای وبلاگی به صمیمیترین دوستای واقعی باعث شد توی خونه خودم احساس تنگی نفس کنم. دیگه نمیتونستم از خیلی چیزا بنویسم. این دوستای عزیز همهی جیک و پیکم رو میدونستن. دوست نداشتم خیلی از افکارم رو جلوشون لخت کنم. مامانبزرگبازی و حس نصیحت کردن و نجات دادن و گاهی ادب کردن من هم بعضیهاشون رو تبدیل به هیولا کردهبود. ازشون میترسیدم. مثل ترسی که همهمون الان تو جامعه داریم.
اینجا میخوام جدا وبلاگی باقی بمونم. یه حقیقت توی روابط آدمها وجود داره که همیشه به دوستیهای من گند میزنه. برای من آدمها فقط تا وقتی ناشناختهاند جالبند بعد که نزدیکشون شدم دلم رو میزنن. اکثر دوستهای فوقالعادهی وبلاگیام اینطوری شدهاند. دیگه دوستشون ندارم و فقط باهاشون هستم برای حفظ ظاهر. همون تعارفات احمقانه و حال به هم زن ایرانی.
دوست دارم اینجا اون محیط قشنگی رو که یه روز از وبلاگ میشناختم دوباره به وجود بیارم. دلم میخواد خودم باشم بدون هیچ محدودیتی. میخوام دنیای نداشتهی بیرون رو خیلی احمقانه اینجا تصور کنم. میخوام یاد بگیرم که نترسم. حداقل فقط وقتی اینجام.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط تارا
|