تبليغاتX
قراضه

الهی بمیرم!! چه قدر خاک گرفته این جا. این یه مدت جداً درب و داغون بودم. هم جسمی هم روحی. یه مدت گرفتار یکی از این حمله‌های وحشتناک افسردگی بودم. خوابم به طرز فجیعی زیاد شده بود و عملاً هیچ کار مفیدی انجام نمی‌دادم. وقت می‌کشتم و از کسالت داشتم خفه می‌شدم. بعضی وقتا از زور تشنگی در حد خفه شدن بودم ولی حال بلند شدن و آب خوردن نداشتم. دیگه غذا خوردن که جای خود دارد. بعدش هم یه سرمای وحشتناک خوردم و یه هفته واقعاً بستری شدم. هنوز هم سینوس‌هام پر عفونته. گلودردم خوب نشده و کم و بیش سردرد و سرگیجه دارم. ولی جدی دیگه از خوابیدن حالم به هم می‌خوره. یه عالمه کار دارم و کلی از زندگی‌ام عقب افتادم. با این حال نذارم هم خیلی نمی‌تونم خرکاری کنم و این اذیتم می‌کنه. همیشه بعد یه حمله‌ی خفن افسردگی یه مدت بیش‌تر کار می‌کنم و فکر جبران کردن هم بهم انرژی می‌ده هم آرامش ولی الان واقعاً جسمم نمی‌کشه. نمی‌دونم چرا خوب نمی‌شم. یه هفته است که دارم آنتی‌بیوتیک می‌خورم و وضعم خیلی به‌تر نشده. حس می‌کنم این عفونت دیگه مزمن شده و حالا حالاها خوب بشو نیست. حس دوباره دکتر رفتن هم ندارم.

فردا قراره برم اسکی با این حالم. جداً خنده‌داره. از خونه‌نشین شدن خسته شده‌ام و فکر نمی‌کنم کمک چندانی هم بکنه. اگه قرار بود خوب بشم باید تو این یه هفته می‌شدم.

باید یه سروسامون اساسی به زندگی‌ام بدم. حس می‌کنم همه‌ی ذهنم کپک زده. باید یه بشور بساب اساسی راه‌ بندازم. حالم داره از خودم به هم می‌خوره بس که هیچ کاری نمی‌کنم. من فعلا برم به خونه تکونی‌ام برسم. نتایجشو براتون می‌نویسم.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط تارا |