بالاخره این ذهن مبارک من رضایت داد که دست از کل کل برداره و سعی کنه همه چی رو همون طور که هست ببینه. دچار چنان گه گیجه ای شده بودم که هر چی می گشتم هیچ راه فراری پیدا نمی کردم. آجر به این نتیجه رسیدم که بی خیال همه چی شم. پدر خودم رو درآوردم بس که این مدت درگیری ذهنی داشتم. دچار یه منفی گرایی عجیب غریب شده بودم. یه حس تا به تا نسبت به همه چی. بعد از همه ی کل کل های روانی و دنبال کردن ردپای خاطراتم توی ذهن و توی نوشته ها به این نتیجه رسیدم که مشکل فقط اینه که زیادی دارم سخت می گیرم. که ایده آل گرام و این ایده آل گرایی اون قدر تحت تأثیرم قرار داده که از زندگی عادی هم جا می مونم. فعلا تا این جناب سگ سیاه تشریف نیاوردن یه مدت وقت دارم که یه خاکی تو سر این سمینار بدبخت بریزم که مدت هاست گوشه اتاق خاک می خوره. تا خفه نشده یه تکونی بهش بدم تا حمله بعدی.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط تارا
|