تبليغاتX
قراضه -

هی! چرا من حس می کنم آفتاب پاییز این‌قدر تنده؟ چرا آفتاب تابستون به این تندی نبود؟ نمی‌شه وقتی کنار پنچره نشسته‌ام پرده رو کنار بزنم. آفتاب می‌تابه تو صفحه مانیتور و کورم می‌کنه. ولی دلم می‌خواد هر لحظه رنگ نارنجی‌ خرمالوها رو ببینم و رنگ سبز برگ‌هاشون رو که می‌دونم چند روز دیگه زرد و نارنجی می‌شه و بعد از اون همه‌ی درختا کشف حجاب می‌کنن. از منظره‌ی درختای بی‌برگ می‌ترسم. از شاخه‌های کج و لخت‌شون. انگار یه هیکل جزامی جلوم لخت شده و می‌خواد به زور بغلم کنه. می‌دونم بین من و این رنگ‌های قهوه‌ای کج و کوله حداقل به اندازه‌ی شیشه پنجره فاصله است ولی ازشون می‌ترسم. توی زمستون حتی از اون درخت کاج بلند هم که سبز سبز می‌مونه می‌ترسم. ولی هنوز تا زمستون حداقل دو ماه دیگه فاصله است. شاید زمستون امسال هم مثل پاییزش قشنگ باشه. شاید تا اون موقع بتونم این همه حس فروخورده رو التیام بدم و به خودم بقبولونم که زمستون هم قشنگه.

راستی هنوز پنج ماه تا آخر سال فاصله است. تا ماه اسفند. ماه نوروز من. دوست‌داشتنی‌ترین لحظات سال و حس قشنگ نو شدن. هنوز پنج ماه دیگه. من چرا حس می‌کنم سال تموم شده؟ از الان منتظر سال هشتاد و هفتم. منتظر لحظه‌ی سال تحویل. چی می‌شد  همه‌ی سال‌ها فقط دو ماه داشت؟ اسفند و فروردین.

می‌دونی حساب روز و ماه و سال از دستم در رفته. توی ذهن به هم ریخته من روزهای گرم تابستون و شبای پر سوز زمستون کنار هم می‌خوابن و وحشیانه عشق‌بازی می‌کنن. همه‌اش فکر می‌کنم الان شهریوره و باید کتاب‌هامو برای مدرسه جلد کنم. بعد یه دفعه حس می‌کنم خرداده و دارم امتحان می دم.

این روزا دلم برای همه چی تنگ می‌شه حتی برای همه‌ی حس‌هایی که توی تک‌تک‌ لحظات سال داشتم و هر سال تکرار می‌شد، اما هیچ وقت تکراری نمی‌شد. دلم برای احساس لذت ناب تنگ شده. مسخ شده‌ام. تو که به‌تر می‌دونی. خیلی وقته از هیچی لذت نمی‌برم. خیلی وقته که دارم لذت‌هامو فقط تو خاطراتم مرور می‌کنم.

دلم دوچرخه‌ی قرمز بچه‌گی‌هامونو می‌خواد و اون پشت‌بوم کوچیک رو. هنوز هم نمی‌فهمم چه‌طور تو اون یه ذره جا دوچرخه‌سواری می‌کردم. دور می‌زدم و دور می‌زدم. ساعت‌ها روی دوچرخه. توی آفتاب ظهر یا خنکای عصر و سرم گیج نمی‌رفت. هیچ وقت خسته نمی‌شدم.

اما الان به اندازه‌ی همه‌ی زندگی‌ام خسته‌ام. حتی اگه از صبح هیچ کاری نکرده باشم. حتی اگه بعد از خوابیدن دو ساعت رقصیده باشم که روحیه‌ام به‌تر بشه.

می‌دونم یه چیزی تو وجود من گندیده. یه تیکه از مغزم. پیداش کردم. دیروز که اون طرفا بودم. هنوز نمی‌دونم تو کدوم لحظه‌ی زندگی جا مونده‌ام و این عفونت کجا وارد شد. شاید هم مثل سینوسامه. کم‌کم، کم‌کم. شاید این هم فقط اول یه سرماخوردگی ساده بود.

مهم اینه که من پیداش کرده‌ام و می‌خوام که خوب بشم. از این حال نزارم خسته شده‌ام. می‌دونم باید صبر کرد. الان به اندازه‌ی همه‌ی زندگی‌ام صبورم.

می‌دونی دارم یاد می‌گیرم. از اول. زندگی‌ کردن رو. چیزی که هیچ‌وقت یادم ندادی. با همه‌ی ادعاهات و با همه‌ی محبتی که داشتی. حق با تواه. خب دارم خودم یاد می‌گیرم دیگه. فقط چیزی که نمی‌خوام اینه که زمین خوردنم رو ببینی. همین. لطفا چشماتو ببند. من خیلی وقته که با سر زمین خورده‌ام.
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط تارا |