تبليغاتX
قراضه -

کم‌کم دارم به گریه کردن معتاد می‌شم. گریه و موسیقی یه حس لذت و فراموشی قشنگی بهم می‌ده. تمرکز کتاب خوندن ندارم و نوشتن فقط قوای منطقی‌ام رو آروم می‌کنه و هیچ دخلی به دلم نداره. یه حس گذراست. قبول دارم. نه احساس شکست می‌کنم نه سرخوردگی و واپس زده شدن. فقط دلم گرفته. این دلتنگی خیلی وقته با منه. ربطی به بودن یا نبودن تو نداره. مربوط به همون تیکه‌ی خالی می‌شه که نه تو، نه خودم و نه هیچ کس دیگه هنوز نتونسته پرش کنه. فقط یه کم زنگار روش گرفته شده. یه کوچولو دردم اومده.

این حس گریه مثل لذت جنسی می‌مونه. وقتی بدنت آماده شده و داری لذت می‌بری و هر لحظه فکر می‌کنی الانه که ارگاسم بشی ولی نمی‌شی. لذت می‌بری ولی راضی نمی‌شی و وقتی زیادی کش پیدا کرد خسته‌ات می‌کنه. بی‌خیالش می‌شی هرچند با همه‌ی وجود می‌خوای که تمام و کمال تخلیه بشی.

همین که یه کم آروم بشم برام بسه. فعلا به ارگاسم فکر نمی‌کنم. اصلا سعی می‌کنم به هیچی فکر نکنم؛ هرچند ذهنم مرتب فعاله. فکر کردن برام شده مثل نفس کشیدن. یه عمل خودکار دائم. ربطی به من نداره. ولش کن. اونم خسته می‌شه.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط تارا |