گور به گور فاکنر رو خوندم. کتاب فوق العاده ای بود. شیوه روایت داستان حرف نداشت. تک تک شخصیت های داستان اجزای مختلف اون رو روایت می کنن و گاهی یه صحنه از زبون دو نفر بیان می شه و این جوری بیش تر می شه کنه ماجرا رو فهمید. فضا و مکان و شخصیت ها عالی در اومده بودن. غیر از این که همه شخصیت ها یه کم غیرعادی بودن و به قول دوستی همه اشون چت می زدن. چیزی که همه جای کتاب اذیتم می کرد جمله های ثقیل بعضی شخصیت ها بود. داستان توی روستا اتفاق می افته و قاعدتا طرز حرف زدن و حتی فکر کردن باید توی اون فضا باشه. ولی شخصیت های داستان فاکنر اصلا آدم های ساده ای نیستن. بعضی وقتا آدم حس می کنه با یه روشنفکر تمام عیار طرفه نه یه آدم روستایی. زبان شخصیت ها گاهی زیادی فیلسوف مآبانه می شد. این حتی در مورد پسربچه توی داستان هم صدق می کنه. بعضی جاها آدم اصلا یادش می ره که داره حرفای یه بچه رو می خونه. از بعضی حرفاش هم اصلا سر درنیاوردم . مثلاً این قسمت:
هوا تاریکه. صدای چوب رو می شنوم, سکوت رو: من می شناسمشون. ولی هیچ صدای زندهای نیست، صدای او هم نمیآد. انگار تاریکی تمامش رو از بین برده، تبدیلش کرده به یک مشت اجزای ناجور ـصدای نفس، صدای پا، بوی گوشت خنک و موی آمونیاکآلود؛ توهمی از کل هماهنگ یک پوست ابلق و استخوان های محکم که توش، جدا و مخفی و آشنا، یک هستی غیر از هستی من هست. میبینمش که داره محو میشه ـپاهاش، چشمش که میچرخه، لکههای پررنگ پوستش که مثل شعله سرد میمونه- تو تاریکی داره حل و محو میشه؛ همهش یکیه، ولی نه اینه نه اون؛ هم اینه هم اون، ولی هیچکدوم نیست. میبینم که قوهی شنواییام به طرف او میرود، او را لمس می کند. شکل سختش را تشخیص میدهد- پشت پا، کفل، شانه، سر؛ بو و صدا. من نمیترسم.
(پختهاند و خوردهاند. پختهاند و خوردهاند.)
آدم میتونه راحت حسش کنه و این طرز حرف زدن شخصیتهاست که فضا رو اینقدر قشنگ میسازه ولی همه جای داستان حس میکردم زبان این افراد متعلق به خودشون نیست. زبان نویسنده و کلمات اونه که تو دهنشون گذاشته شده. هر چند خیلی قشنگه.
کتابی که من خوندم به ترجمه نجف دریابندری و مال نشر چشمه است. ترجمههای نجف همه فوقالعاده است. توی این کار هم هیچ ایرادی نداشت. یه زبان فارسی تمیز. جوری که آدم لذت میبره از خوندن.